close
تبلیغات در اینترنت
! به وبسایت تفریحی خودم و خودت خوش آمدید

جهت دسترسی به تمام قسمتهای سایت ثبت نام کنید.

ثبت نام شما فقط 30 ثانیه طول خواهد کشید
سایت تفریحی خودمــ ـ ــ و خودتـ ــ ـ داستان پندآموز

سایت تفریحی خودمــ ـ ــ و خودتـ ــ ـ

داستان پندآموز

banner
شما میتوانید با عضویت در خبرنامه ، روزانه جدیدترین مطالب این سایت را در ایمیل خود داشته باشید .

داستان های سایت
-------------------------
علمی و دانستنی ها
-------------------------
مطالب جالب و خواندنی
-------------------------
مطالب طنز
آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
تعمیر تخصصی پنل تلویزیون سامسونگ تعمیر تخصصی پنل تلویزیون سامسونگ 0 1 avaseo
اهمیت دستگاه چاپ بنر اهمیت دستگاه چاپ بنر 0 1 avaseo
خاصیت نایلون شیرینگ: خاصیت نایلون شیرینگ: 0 1 avaseo
ضخامت سنج رنگ و فلز چیست؟ ضخامت سنج رنگ و فلز چیست؟ 1 7 avaseo
فروشگاه مظاهری فروشگاه مظاهری 0 1 taha
طلاق از سمت زوج طلاق از سمت زوج 0 7 yasna1
ویژگی های سنگ شکن کوبیت سری HS آسیا ماسه ساز ویژگی های سنگ شکن کوبیت سری HS آسیا ماسه ساز 0 2 amscrusher
طرز کار ضخامت سنج چیست طرز کار ضخامت سنج چیست 0 1 avaseo
به نظر شمابزرگترین دستگاه چاپ بنر جهان کجاست؟ به نظر شمابزرگترین دستگاه چاپ بنر جهان کجاست؟ 1 1 avaseo
طراحی سایت مطب دندان پزشکی طراحی سایت مطب دندان پزشکی 2 26 tourearzan
فرآیند تشکیل پرونده مالیاتی فرآیند تشکیل پرونده مالیاتی 1 28 companyregisterir
دکوراسیون اداری و چیدمان شیک و مدرن مبلمان شرکت دیجیتال United دکوراسیون اداری و چیدمان شیک و مدرن مبلمان شرکت دیجیتال United 0 6 pyramidtarh
تعمیرات صندلی اداری تعمیرات صندلی اداری 0 6 avaseo
 متداول ترین عیوب تلویزیون ال جی : متداول ترین عیوب تلویزیون ال جی : 0 7 avaseo
چگونه بدون خواندن کتاب آیین نامه در آزمون آیین نامه قبول شویم ؟ چگونه بدون خواندن کتاب آیین نامه در آزمون آیین نامه قبول شویم ؟ 0 8 avaseo
چگونه یک صندلی اداری را که فرو می‌رود تعمیر کنیم چگونه یک صندلی اداری را که فرو می‌رود تعمیر کنیم 0 7 avaseo
تاثیرات شگفت انگیز وازلین در زیبایی تاثیرات شگفت انگیز وازلین در زیبایی 0 9 avaseo
نمونه سوالات آیین نامه رانندگی نمونه سوالات آیین نامه رانندگی 0 9 avaseo
قفل کارتی چیست قفل کارتی چیست 0 5 avaseo
جنس ساندویچ پانل جنس ساندویچ پانل 0 5 avaseo
[Forum_Post_Title] صفحه اول انجمن | [Forum_Post_Title] ثبت نام در انجمن | [Forum_Post_Title] ورود به پنل کاربری

 

حضرت آدم,ازدواج فرزندان حضرت آدم (ع)

ماجرای ازدواج فرزندان حضرت آدم (ع) و قتل هابیل
دو پسر آدم و ازدواج آنها
حضرت آدم ـ علیه السلام ـ و حوّا ـ علیها السلام ـ وقتی كه در زمین قرار گرفتند، خداوند اراده كرد كه نسل آنها را پدید آورده و در سراسر زمین گسترش گرداند. پس از مدتی حضرت حوّا باردار شد و در اولین وضع حمل، از او دو فرزند دو قلو، یكی دختر و دیگری پسر به دنیا آمدند. نام پسر را «قابیل» و نام دختر را «اقلیما» گذاشتند. مدتی بعد كه حضرت حوّا بار دیگر وضع حمل نمود، باز دوقلو به دنیا آورد كه مانند گذشته یكی از آنها پسر بود و دیگری دختر. نام پسر را «هابیل» و نام دختر را «لیوذا» گذاشتند.
فرزندان بزرگ شدند تا به حد رشد و بلوغ رسیدند، برای تأمین معاش، قابیل شغل كشاورزی را انتخاب كرد، و هابیل به دامداری مشغول شد. وقتی كه آنها به سن ازدواج رسیدند (طبق گفته بعضی: ) خداوند به آدم ـ علیه السلام ـ وحی كرد كه قابیل با لیوذا هم قلوی هابیل ازدواج كند، و هابیل با اقلیما هم قلوی قابیل ازدواج نماید..[1]
حضرت آدم فرمان خدا را به فرزندانش ابلاغ كرد، ولی هواپرستی باعث شد كه قابیل از انجام این فرمان سرپیچی كند، زیرا «اقلیما» هم قلویش زیباتر از «لیوذا» بود، حرص و حسد آن چنان قابیل را گرفتار كرده بود كه به پدرش تهمت زد و با تندی گفت: «خداوند چنین فرمانی نداده است، بلكه این تو هستی كه چنین انتخاب كرده‌ای؟»[2]


:: امتیاز: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

:: بازدید : 158
:: ارسال شده در: داستان , داستان پندآموز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 18 بهمن 1393 ] [ 18:46]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. 
کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا
۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. 

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. 
سگ هم کیسه را گرفت و رفت. 

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد. 
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد. 
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. 


:: امتیاز: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

:: بازدید : 299
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 12 مرداد 1392 ] [ 11:2]

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/up/khodam-o-khodet/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند. دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم ….


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 185
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 11 اسفند 1391 ] [ 10:47]

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می‌کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرف‌یاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آن‌ها سپری کن.”



:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 194
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 23 دي 1391 ] [ 10:3]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 210
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 20 دي 1391 ] [ 12:44]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

مرد جوانی، از دانشکده فارغ‌التحصیل شد. ماه‌ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‌های یک نمایشگاه توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می‌کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان،از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ‌التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می‌دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 232
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 16 دي 1391 ] [ 18:30]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

درست حدس زده بودم، می‌دانستم اگر کلاه کاموایی بر سر بگذارم به پیش‌داوری‌های غلط مردم دامن می‌زنم، و آنها بازهم معلولیت مرا به حساب تنگدستی و نداریم می‌گذارند.
عصر شد از دانشکده بیرون آمدم، آن روز آخرین روزی بود که در دوره کارشناسی سر کلاس رفتم. سوز برف می‌آمد کلاه را بر سرم گذاشتم و به راه افتادم، به یاد پدرم افتادم نخستین روزی که به دانشگاه آمدیم پدرم کارت دانشجویی را به دستم داد و گفت: “خستگی‌ام در رفت.” پدری که دوازده سال با نظام آموزشی مبارزه کرد تا پسر معلولش در مدرسه عادی تحصیل کند.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 253
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 14 دي 1391 ] [ 17:24]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تاشب را درآنجا بگذرانند. آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند. بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 226
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 10 آذر 1391 ] [ 21:35]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

یک روز زندگی  دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتریی از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد .


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 226
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 10 آذر 1391 ] [ 20:19]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم اینکه در بهترین کاخ ها و خانه های جهان زندگی کنی...


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 204
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 18:32]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 222
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 07 آذر 1391 ] [ 11:39]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد و به محض ورود به دهکده بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت: «از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می روم و همه گفته اند که جواب من نزد شماست! تو که در این دیار استاد بزرگی هستی برایم بگو چگونه می توانم تغییری بزرگ در سرنوشتم ایجاد کنم که فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیبم نشود!؟»


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 227
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 07 آذر 1391 ] [ 11:30]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!

شمس پاسخ داد:بلی.

مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن .


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 208
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 07 آذر 1391 ] [ 9:58]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

صدای وحشتناکی به گوش رسید و شدت برخورد خودرو به درخت توجه همه رو جلب کرد ،مرد به ارامی چشمهاش رو باز کرد،هنوز گیج ومنگ بود اونقدر همه چی سریع اتفاق افتاده بود که چیزی یادش نمی یومد کمی فکر کرد،اها یادش اومد ، داشت میرفت که اسبابهای مستاجرهاش رو بریزه توی خیابون اخه بی انصافها ۵ ماه بود که کرایه خانه اشان رو نداده بودندخوب به من چه که پدرشون مرده،مرده که مرده،من که خدا نیستم،توی همین فکرا بود که کنترل ماشین از دستش در رفته بود زد به یک درخت.ولی عجیب بود ، نه دردی نه هیچ چی دیگه ای حس نمیکرد یه حس غریبی وجودش رو فراگرفت که ناگهان همه چی زیرو رو شد.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 240
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 04 آذر 1391 ] [ 16:39]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

شیوانا به همراه تعداد زیادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آنسوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسیدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتى چشمشان به گروه شیوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آنها و براى هر یک از اعضاى گروه اسم حیوانى را درست کردند و با صداى بلند این اسامى ناشایست را تکرار کردند. شیوانا سکوت کرد و هیچ نگفت.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 236
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 02 آذر 1391 ] [ 15:43]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 222
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 01 آذر 1391 ] [ 14:28]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
-
ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 208
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 29 آبان 1391 ] [ 15:48]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

یکی از دوستان شیوانا صنعتگری ماهر در شهری دور بود. روزی شیوانا از آن شهر می گذشت. نزد دوست صنعتگرش رفت.
صنعتگر با خوشحالی شیوانا را نزد خود برد و در حین پذیرایی سفره دلش را گشود و گفت: "اوضاع زندگی چندان بر وفق مراد نیست. ایام سختی را از سر می گذرانم و با وجودی که درآمد خوبی دارم ولی شرایط کاری ام خیلی سخت است. مانده ام با این سختی چگونه کنار بیایم و فردا که سرکار می روم آن شور و نشاط مورد نیاز برای سر پا ایستادن را از کجا به دست آورم؟"

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 234
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 25 آبان 1391 ] [ 13:43]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

زن سالمندی شوهرش را از دست داده بود. غم فوت شوهر و تغییر رفتار اطرافیان نسبت به زن باعث شده بود او همم کم کم نسبت به زندگی میل و رغبتش را از دست بدهد و چشم به راه مرگ بماند. اما لا وجودی که لب به غذا نمی زد و دایم بیمار بود، فرشته مرگ به سراغش نمیآمد. سرانجام طاقت زن طاق شد و از فزندانش خواست تا او را پش شیوانا ببرند تا از او کمک بخواهد.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 222
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 25 آبان 1391 ] [ 9:2]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند.زمینها را میخرید. خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد.پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد.روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 234
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 23 آبان 1391 ] [ 11:8]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت:...

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 232
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 23 آبان 1391 ] [ 8:50]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

سقراط در حال مرگ بود . به او زهر داده بودند ، و او می خندید !

یکی از مریدانش از او پرسید:

حالا وقت غصه است ،مرگ خیلی نزدیک است ، تو میخندی و چشمان ما پر از اشک است.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 224
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 23 آبان 1391 ] [ 8:47]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

 

سخنران در حالی که یک بیست دلاری را بالای دست برده بود، از افراد حاضر در سمینار پرسید: چه کسی این ۲۰ دلار را می‌خواهد؟ دست‌ها همه بالا رفت، او گفت: قصد دارم این اسکناس را به یکی از شما بدهم؛ اما اول اجازه بدهید کارم را انجام دهم.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 214
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 22:23]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد.

او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.عرض جوی آب قدرینبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 216
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 16:30]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشتبا سرعت وارد بیمارستانشد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.پرستار: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 220
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 15:17]

 

برترین مطالب جالب و خواندنی سایت خودم و خودت

برترین مطالب طنز سایت خودم و خودت

برترین ترول های سایت خودم و خودت

برترین داستان های سایت خودم و خودت

 

10 اثر نفرین شده در طول تاریخ!!

 

اگر خارج از ایران با این جملات روبرو شدید بدانید طرف حتما ایرانی است

تفاوت جالب نشستن دانشجوها سر کلاس

بزرگترین دروغ زندگیم را ببخش ... ( قهوه شور)

 

6 شایعه مشهور در جهان کدامند؟

برخورد پلیس در نقاط مختلف دنیا

قدبما ... حالا ... !!

قهوه استاد

هرگز زندگی را نمی بازم

مفاهیم کلمات خانم ها

رادیو پیام

آخرین لحظات زندگی ...

سی مطلب خواندنی ...

بخون و بخند

 

عکس العمل دختر ها و پسر ها در مواجهه با نمرات مختلف

ماجرای واقعی یک تصمیم

کامپیوتر شما پسر است يا دختر ؟!

 

سوژه های وطنی

 

مچ گیری برادر از خواهر به سبک ایرانی

مشکلات زندگی

معما بیل گیتس برای استخدام در مایکروسافت

 

لطیفه های بامزه .. !!

 

امتحان راهنمایی رانندگی

 

گربه

نام روزهای هفته در ایران باستان

 

 

نظرات دختران دانشجو در مورد جناب سوسک!!

تابستان خود را چگونه سپری کردید ؟؟

 

اثبات وجود خدا

مسئله انشتین

 

برنامه روزانه ملت های مختلف جهان

حداکثر سرعت ...

 

شرط بندی پیرزن باهوش

راننده زرنگ ..

 

ترم اولی ها در پیام نور چه حالی هستن؟!!

آب زير كاه به اين ميگن ...

 

مبلغ جوان و هیزم شکن

خنده دار ترین قوانین عمومی جهان

 

مطالب طنز و جالب

 

شما فقط 24 ساعت زنده این ...

 

محبت مادر

مقایسه دختر و پسر ها در استفاده از عابر بانک!! + طنز

 

24 ساعت زندگی دانشجویی !!! + عکس

 

تفاوت نخستین روز مدرسه در ایران و ژاپن

معمولا چیزی را می بینیم که دوست داریم ، ببینیم !!


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 2884
:: ارسال شده در: مطالب جالب و خواندنی , مطالب طنز , ترول , داستان عاشقانه , داستان پندآموز , داستان طنز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 13:9]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

چند دوست دوران دانشجوییکه پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.

روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 256
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 8:58]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر میکردند سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد.وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 230
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 20 آبان 1391 ] [ 8:44]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

مردی خطایی کرد و محکوم به مجازات شد, به او گفتند: می توانی مجازاتت را خودت انتخاب کنی.

یا باید درد خوردن چندین ضربه چوب را تحمل کنی یا خوردن مقداری معین پیاز را و یا پرداخت فلان مبلغ پول را.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 228
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 20 آبان 1391 ] [ 8:39]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 230
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 19 آبان 1391 ] [ 15:47]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

گويند روزي پادشاهي سوالي برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست؟
براي همين کار، وزيرش را مامور مي کند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 236
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 19 آبان 1391 ] [ 15:40]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

در روزگاري دور حدود قرن پانزدهم ميلادي، در روستايي نزديك نورنبرگ آلمان يك خانواده پر جمعيت 10 نفره زندگي مي كردند. شغل پدر خانواده كفاف زندگي آنها را نمي داد براي همين او شبانه روزي كار مي كرد تا همسر و فرزندانش احساس كمبود نكنند. در بين فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهاي آلبرت و آبريش. آنها علايق يكساني هم داشتند و دوست داشتند در آينده نقاش يا مجسمه ساز شوند.

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 254
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 19 آبان 1391 ] [ 15:32]

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 254
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 12:49]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 259
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 17 آبان 1391 ] [ 18:20]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 223
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 17 آبان 1391 ] [ 18:14]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_jaleb_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 312
:: ارسال شده در: داستان پندآموز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 17 آبان 1391 ] [ 12:59]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 259
:: ارسال شده در: داستان پندآموز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 7:28]

 

مردی به پدر همسرش گفت دیگران شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند، ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟
پدر با لبخند پاسخ داد: هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.
همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی که دارد نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند.
نتیجه:
همه ما انتظار داریم که دوستمان بدارند و به ما احترام بگذارند. بسیاری از مردم می ترسند وجهه خود را از دست بدهند. بطور کلی، وقتی شخصی مرتکب اشتباهی می شود به دنبال کسی می گردد تا تقصیر را به گردن او بیندازد. این آغاز نبرد است. ما باید همیشه به یاد داشته باشیم که وقتی انگشتمان را بطرف کسی نشانه می رویم چهار انگشت دیگر، خود ما را نشانه گرفته اند.
اگر ما دیگران را ببخشیم، دیگران هم از خطای ما چشم پوشی می کنند.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 248
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 12:39]

 

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد . حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي ميتواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 240
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 9:1]

 

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت :به هر یک از شما دانه ای میدهم،کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد… ملکه آینده چین می شود.دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند،اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیارزیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.شاهزاده توضیح داد :این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند :گل صداقت…همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 260
:: ارسال شده در: داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 18:46]
آخرین مطالب ارسالی
سایت دوستان تاریخ : دوشنبه 08 آبان 1391
اطلاعیه سایت تاریخ : یکشنبه 07 آبان 1391
بخش آموزش سایت تاریخ : شنبه 06 آبان 1391
اس ام اس مناسبتی : پیامک خنده دار و سرکاری ماه رمضان 97 تاریخ : دوشنبه 31 اردیبهشت 1397
مطالب جالب و خواندنی : تا به حال بزرگترین زندان شناور در جهان را دیده اید ؟ تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت 1394
اس ام اس و مطالب عاشقانه : بـہ دنبـال قلبے وفادار باشیـــد تاریخ : شنبه 12 اردیبهشت 1394
ماجرای ازدواج فرزندان حضرت آدم (ع) و قتل هابیل تاریخ : شنبه 18 بهمن 1393
شاطره تاریخ : یکشنبه 28 دی 1393
مطالب طنز : شعر طنز پیامک لیلی به مجنون تاریخ : سه شنبه 06 آبان 1393
گران‌ترین ماده‌ها را در دنیا ! (تصویر و قیمت) تاریخ : شنبه 05 مهر 1393
داستان جالب : به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود !! تاریخ : جمعه 15 فروردین 1393
صفحات سایت
user
progress عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

progress فراموشی رمز عبور؟

progress عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
easymoblog آمار مطالب
» کل مطالب : 974
» کل نظرات : 81
stat آمار کاربران
» افراد آنلاین : 1
» تعداد اعضا : 481

onlineuser کاربران آنلاین

servertime آمار بازدید
» بازدید امروز : 37
» باردید دیروز : 105
» ورودی گوگل امروز : 0
» ورودی گوگل دیروز : 0
» بازدید هفته : 897
» بازدید ماه : 1,713
» بازدید سال : 49,152
» بازدید کلی : 547,280
شارژ مستقیم || شارژ همراه
همراه اول|ایرانسل|تالیا
http://charge-hamrah.ir
بازار ایران
درج آگهی رایگان در بازار بزرگ ایران
http://irbazaar.com
تبلیغات شما
سایت تفریحی خودمـ ــ ـ و خودتـ ـ ــ
w w w.khodam-o-khodet. i r
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : RojPix.ir