close
تبلیغات در اینترنت
! به وبسایت تفریحی خودم و خودت خوش آمدید

جهت دسترسی به تمام قسمتهای سایت ثبت نام کنید.

ثبت نام شما فقط 30 ثانیه طول خواهد کشید
سایت تفریحی خودمــ ـ ــ و خودتـ ــ ـ داستان عاشقانه

سایت تفریحی خودمــ ـ ــ و خودتـ ــ ـ

داستان عاشقانه

banner
شما میتوانید با عضویت در خبرنامه ، روزانه جدیدترین مطالب این سایت را در ایمیل خود داشته باشید .

داستان های سایت
-------------------------
علمی و دانستنی ها
-------------------------
مطالب جالب و خواندنی
-------------------------
مطالب طنز
آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
طراحی سایت گلخانه در تهران طراحی سایت گلخانه در تهران 0 1 baharnp
طراحی سایت مطب دندان پزشکی طراحی سایت مطب دندان پزشکی 0 1 baharnp
طراحی سایت طراح مد و لباس طراحی سایت طراح مد و لباس 0 3 baharnp
طراحی سایت جهانگردی طراحی سایت جهانگردی 0 3 baharnp
طراحی سایت مهد کودک طراحی سایت مهد کودک 0 3 baharnp
لوله بازکنی چیست لوله بازکنی چیست 0 3 livestor
رانندگی در مه و نکات مربوط به آن رانندگی در مه و نکات مربوط به آن 0 4 mahya68
وانت بار کرمانشاه وانت بار کرمانشاه 0 11 hamlebar
ویزای توریستی کانادا یا دعوتنامه ویزای توریستی کانادا یا دعوتنامه 0 8 nikanmohajerat
5 روش مهم جهت پیشگیری از گیر کردن کاغذ در دستگاه کپی 5 روش مهم جهت پیشگیری از گیر کردن کاغذ در دستگاه کپی 0 10 ahmad_am
دکوراسیون داخلی باشکو و زیبای شرکت بزرگ مایکروسافت دکوراسیون داخلی باشکو و زیبای شرکت بزرگ مایکروسافت 0 12 pyramidtarh
نکاتی که در زمان خرید تور مشهد باید به آن ها توجه داشت . نکاتی که در زمان خرید تور مشهد باید به آن ها توجه داشت . 0 15 tour22
چه نکاتی را در سایت نیازمندیها و سایت های درج آگهی رایگان رعایت کنیم چه نکاتی را در سایت نیازمندیها و سایت های درج آگهی رایگان رعایت کنیم 1 37 ratin97
با ثبت کردن برند برای محصول قهوه، چه مزایایی کسب می کنید؟ با ثبت کردن برند برای محصول قهوه، چه مزایایی کسب می کنید؟ 1 19 companyregisterir
نیازمندیها ، محلی رایگان برای تبلیغات و درج آگهی نیازمندیها ، محلی رایگان برای تبلیغات و درج آگهی 0 11 sangriz
مراحل تولید دستگاه های شهربازی در کارخانه کشتی طلائی مراحل تولید دستگاه های شهربازی در کارخانه کشتی طلائی 0 13 shahrebazico
آیفون در تهران آیفون در تهران 0 9 suuun
وانت بار اسنپ چیست؟ وانت بار اسنپ چیست؟ 0 9 hamlebar
کاغذ دیواری های رایت والز چگونه هستند؟ کاغذ دیواری های رایت والز چگونه هستند؟ 0 18 raph1
برخي از کاربردهاي متداول يک بالابر هيدروليکي برخي از کاربردهاي متداول يک بالابر هيدروليکي 0 14 asiaborjj
[Forum_Post_Title] صفحه اول انجمن | [Forum_Post_Title] ثبت نام در انجمن | [Forum_Post_Title] ورود به پنل کاربری

http://up.khodam-o-khodet.ir/up/khodam-o-khodet/Pictures/post/story_pandamooz_khodam_o_khodet.ir.jpg

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا

...دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:


 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 241
:: ارسال شده در: داستان , داستان عاشقانه , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 10:7]

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون … هر چند هیچ وقت نتوسنت حرفی بهش بزنه ... بعد از یک ماه پسرک بر اثر یه بیماری مرد … وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد … دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده … دخترک گریه کرد و گریه کرد تا از دنیا رفت … آخه تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد !

حرف دلتو بزن ، همین حالا ... قبل از اینکه دیر بشـــــــــــــــه !!

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 215
:: ارسال شده در: داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 29 خرداد 1392 ] [ 10:3]

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.



:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 232
:: ارسال شده در: داستان , داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 10:5]

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهای از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید . موعد عروسی فرا رسید.  


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 215
:: ارسال شده در: داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [شنبه 25 خرداد 1392 ] [ 10:17]

هوا سرد است.بسیار سرد.اما در اردوگاه کار اجباری نازی ها در سال ۱۹۴۲چنین روز تاریک زمستانی با روزهای دیگر تفاوتی ندارد.با لباس های کهنه و نازک ایستاده ام و می لرزم.نمی توانم باور کنم که چنین کابوسی در حال وقوع است.من فقط یک پسر کم سن و سال هستم.باید با دوستانم بازی می کردم،به مدرسه می رفتم،به فکر آینده می بودم که بزرگ شده و تشکیل خانواده دهم،من برای خودم خانواده داشتم.اما تمام این رویاها مخصوص انسان های زنده است که من قرار نیست جزء آن ها باشم .

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 177
:: ارسال شده در: داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [پنجشنبه 26 بهمن 1391 ] [ 11:22]

فرمانروایی که می‌کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 239
:: ارسال شده در: داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 10 آذر 1391 ] [ 12:47]

 

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.


:: امتیاز: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10

:: بازدید : 203
:: ارسال شده در: داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 21:55]

 

برترین مطالب جالب و خواندنی سایت خودم و خودت

برترین مطالب طنز سایت خودم و خودت

برترین ترول های سایت خودم و خودت

برترین داستان های سایت خودم و خودت

 

10 اثر نفرین شده در طول تاریخ!!

 

اگر خارج از ایران با این جملات روبرو شدید بدانید طرف حتما ایرانی است

تفاوت جالب نشستن دانشجوها سر کلاس

بزرگترین دروغ زندگیم را ببخش ... ( قهوه شور)

 

6 شایعه مشهور در جهان کدامند؟

برخورد پلیس در نقاط مختلف دنیا

قدبما ... حالا ... !!

قهوه استاد

هرگز زندگی را نمی بازم

مفاهیم کلمات خانم ها

رادیو پیام

آخرین لحظات زندگی ...

سی مطلب خواندنی ...

بخون و بخند

 

عکس العمل دختر ها و پسر ها در مواجهه با نمرات مختلف

ماجرای واقعی یک تصمیم

کامپیوتر شما پسر است يا دختر ؟!

 

سوژه های وطنی

 

مچ گیری برادر از خواهر به سبک ایرانی

مشکلات زندگی

معما بیل گیتس برای استخدام در مایکروسافت

 

لطیفه های بامزه .. !!

 

امتحان راهنمایی رانندگی

 

گربه

نام روزهای هفته در ایران باستان

 

 

نظرات دختران دانشجو در مورد جناب سوسک!!

تابستان خود را چگونه سپری کردید ؟؟

 

اثبات وجود خدا

مسئله انشتین

 

برنامه روزانه ملت های مختلف جهان

حداکثر سرعت ...

 

شرط بندی پیرزن باهوش

راننده زرنگ ..

 

ترم اولی ها در پیام نور چه حالی هستن؟!!

آب زير كاه به اين ميگن ...

 

مبلغ جوان و هیزم شکن

خنده دار ترین قوانین عمومی جهان

 

مطالب طنز و جالب

 

شما فقط 24 ساعت زنده این ...

 

محبت مادر

مقایسه دختر و پسر ها در استفاده از عابر بانک!! + طنز

 

24 ساعت زندگی دانشجویی !!! + عکس

 

تفاوت نخستین روز مدرسه در ایران و ژاپن

معمولا چیزی را می بینیم که دوست داریم ، ببینیم !!


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 2862
:: ارسال شده در: مطالب جالب و خواندنی , مطالب طنز , ترول , داستان عاشقانه , داستان پندآموز , داستان طنز , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 13:9]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_love_khodam_o_khodet.ir.jpg

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه

شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که

به سوی فرزندش شنا می کند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را

برگرداند ولی دیگر دیر شده بود...

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 261
:: ارسال شده در: داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [جمعه 19 آبان 1391 ] [ 11:32]

 

پسر، دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد.
آخر مهمانی، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد.
در یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از آن بود که چیزی بگوید، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه
…” .
یکدفعه پسر پیش خدمت را صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی.

 


:: امتیاز: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10

:: بازدید : 294
:: ارسال شده در: داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 21:22]
نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 16:18]

 در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

ثروت، مرا هم با خود می بری؟

ثروت جواب داد: “نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

غرور لطفاً به من کمک کن.”

نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”



:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 257
:: ارسال شده در: داستان , داستان عاشقانه , داستان جالب ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 20:12]

 

وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی، فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه

فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی

خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری

حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره

حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر

امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی ، با غصه ها همخونه شی

حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن

حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری

دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ

عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ

حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی

پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی

حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن

وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 269
:: ارسال شده در: تفریح و سرگرمی , مطالب جالب و خواندنی , داستان , داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 07 آبان 1391 ] [ 18:24]

 

 http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.jpg

هرشب وقتی تنـــها می شم حس می کنم پیش منی
دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی
 

روم نمی شه نگات کنم وقتی که اشــک تو چشمامه
با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 261
:: ارسال شده در: تفریح و سرگرمی , گوناگون , داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 07 آبان 1391 ] [ 18:19]
http://torshak.ir/wp-content/uploads/2011/05/old-man.jpg

پیرمردی عاشق بود که با همسر خود زندگی می کرد
دست بر قضا این پیر زن شبا خورو پف می کرد وپیر مرد عاشق هیچ شب نمی خوابید تا همسرش راحت بخوابد.
روزی به همسر خود گفت که من تا حالا هیچ وقت چیزی به تو نگفتم اما من پیر هم به خواب نیاز دارم من خسته ام
تو شبها خورو پف می کنی و من نمی توانم بخوابم…..
پیر زن گفت : این ها دروغه اگه راست بود از اول به من می گفتی بعد این همه عشق که به پات ریختم حالا پشیمونی و بهونه می یاری
چه شبی بود پر از دعوا و
پیر مرد عاشق برای ثابت کر دن حرفش شب وقتی زنش خوابید صداش رو ضبط کرد
صبح پیر مرد هر کاری کرد زنش بیدار شه اما نشد …..
از اون به بعد بود که پیر مرد عاشق شبا با صدای خوروپف زنش که ضبط کرده بود خوابش میبرد و می گفت
 
ای کاش نمی گفتم….


:: امتیاز: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

:: بازدید : 208
:: ارسال شده در: داستان , داستان عاشقانه , داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 07 آبان 1391 ] [ 9:55]

 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست.

مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 213
:: ارسال شده در: داستان , داستان عاشقانه , داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 07 آبان 1391 ] [ 9:47]

 

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟
پسر: آره عزیز دلم
دختر: منتظرم میمونی؟
پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند
پسر: منتظرت میمونم عشقم
دختر: خیلی دوستت دارم
پسر: عاشقتم عزیزم
************


بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد، به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد.
پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی.
دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه
به همین راحتی گذاشت و رفت؟
پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟
دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود و بی امان گریه میکرد
پرستار: شوخی کردم بابا ! رفته دستشویی الان میآد

 


:: امتیاز: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

:: بازدید : 251
:: ارسال شده در: تفریح و سرگرمی , مطالب طنز , داستان , داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 07 آبان 1391 ] [ 9:41]

 

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می‌کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف‌های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند.


در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟ بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود
قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان می‌دانند ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می‌کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف‌های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند.


در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟ بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود
قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان می‌دانند ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 242
:: ارسال شده در: داستان , داستان عاشقانه , داستان پندآموز ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 07 آبان 1391 ] [ 9:24]

 

دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟

 
پسر گفت : نه ، نيستي

 
دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟

 
پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم

 
دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟

 
پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم

 
دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش

 
ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :

 
تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي

 
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را

 
و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 229
:: ارسال شده در: تفریح و سرگرمی , داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 07 آبان 1391 ] [ 9:20]

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_love_khodam_o_khodet.ir.jpg

 پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.

 

http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 250
:: ارسال شده در: داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 07 آبان 1391 ] [ 8:36]

 

 http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/story_love_khodam_o_khodet.ir.jpg

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

 http://up.khodam-o-khodet.ir/Pictures/post/12.gif


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 243
:: ارسال شده در: داستان عاشقانه ,

نویسنده : خودم و خودت
تاریخ : [یکشنبه 07 آبان 1391 ] [ 7:51]
آخرین مطالب ارسالی
سایت دوستان تاریخ : دوشنبه 08 آبان 1391
اطلاعیه سایت تاریخ : یکشنبه 07 آبان 1391
بخش آموزش سایت تاریخ : شنبه 06 آبان 1391
اس ام اس مناسبتی : پیامک خنده دار و سرکاری ماه رمضان 97 تاریخ : دوشنبه 31 اردیبهشت 1397
مطالب جالب و خواندنی : تا به حال بزرگترین زندان شناور در جهان را دیده اید ؟ تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت 1394
اس ام اس و مطالب عاشقانه : بـہ دنبـال قلبے وفادار باشیـــد تاریخ : شنبه 12 اردیبهشت 1394
ماجرای ازدواج فرزندان حضرت آدم (ع) و قتل هابیل تاریخ : شنبه 18 بهمن 1393
شاطره تاریخ : یکشنبه 28 دی 1393
مطالب طنز : شعر طنز پیامک لیلی به مجنون تاریخ : سه شنبه 06 آبان 1393
گران‌ترین ماده‌ها را در دنیا ! (تصویر و قیمت) تاریخ : شنبه 05 مهر 1393
داستان جالب : به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود !! تاریخ : جمعه 15 فروردین 1393
user
progress عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

progress فراموشی رمز عبور؟

progress عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
easymoblog آمار مطالب
» کل مطالب : 974
» کل نظرات : 81
stat آمار کاربران
» افراد آنلاین : 2
» تعداد اعضا : 471

onlineuser کاربران آنلاین

servertime آمار بازدید
» بازدید امروز : 144
» باردید دیروز : 193
» ورودی گوگل امروز : 0
» ورودی گوگل دیروز : 0
» بازدید هفته : 337
» بازدید ماه : 5,798
» بازدید سال : 35,953
» بازدید کلی : 534,081
شارژ مستقیم || شارژ همراه
همراه اول|ایرانسل|تالیا
http://charge-hamrah.ir
بازار ایران
درج آگهی رایگان در بازار بزرگ ایران
http://irbazaar.com
تبلیغات شما
سایت تفریحی خودمـ ــ ـ و خودتـ ـ ــ
w w w.khodam-o-khodet. i r
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : RojPix.ir